انجام پایان نامه مدیریت بازرگانی ، پایان نامه مدیریت دولتی ، پایان نامه مدیریت ام بی ای MBA ، spss

پایان نامه های کارشناسی ارشد و پروپوزال

تحقیق کنونی با هدف بحث و بررسی در رابطه هوش هیجانی و پیشرفت تحصیلی به انجام رسیده است. نمونه پژوهش مشتمل بر 153 دانش آموز پایه سوم مقطع راهنمایی (73 پسر، 80 دختر) بود که از طریق روش نمونه گیری تصادفی خوشه ای چند مرحله ای انتخاب شدند. ابزار سنجش پژوهش پرسشنامه بهرهیجانی بارون (EQ-i) بود. نتایج تحلیل نشان داد که همبستگی معناداری میان هوش هیجانی و پیشرفت تحصیلی وجود دارد (r=0/37). تحلیل رگرسیون گام به گام نیز نشان داد که از بین مؤلفه های هوش هیجانی، انعطاف پذیری، استقلال و همدلی نقش معناداری در پیش بینی تحصیلی دارند. این مرلفه ها 19 درصد از واریانس پیشرفت تحصیلی را تبیین می کند.

واژه های کلیدی: هوش هیجانی، پیشرفت تحصیلی

مقدمه

آموزش دانش آموزان به هدف پیشرفت آنها در زمینه های تحصیلی شکل می گیرد. مطالعه عوامل مؤثر بر پیشرفت تحصیلی مسئله پیچیده ای است؛ چرا که در این بین صحبت از یک رویکرد چندبعدی به میان می آید که به شکل ظریفی به رشد جسمی، اجتماعی، شناختی و عاطفی دانش آموز مربوط می شود. محققان زیادی تاثیر توانایی های ذهنی و شناختی را بر پیشرفت تحصیلی سنجیده و مورد ارزیابی و سنجش قرار داده اند. با این حال، به مرور زمان مشخص می شود که هرچند توانایی های ذهنی و شناختی دانش آموزان تا اندازه ای با پیشرفت تحصیلی رابطه دارند و تاحدود زیادی پیشرفت تحصیلی را پیش بینی می کنند، اما تنها کلید پیش بینی مؤفقیت تحصیلی نیستند. به همین دلیل محققان در سال های اخیر متوجه یکسری از عوامل غیرشناختی شده اند که می توانند در پیشرفت تحصیلی و بطورکلی موفقیت موثر باشند. (گلمن، 1995 و باراون، 1997) این محققان در تبیین اهمیت عوامل غیرشناختی در موفقیت به نتایج قابل ملاحظه ای دست یافته اند و نشان داده اند که چنانچه این اندازه های غیرشناختی را برای پیش بینی موفقیت به اندازه های هوش شناختی اضافه کنیم، پیش بینی موفقیت بطور معناداری با احتمال بیشتری امکانپذیر می شود، تا اینکه تنها از اندازه های توانایی هوش شناختی استفاده کنیم.

مهارت و توانایی های هیجانی و اجتماعی که تحت عنوان هوش هیجانی مشهورند از جمله پیش بینی کننده های قوی پیشرفت تحصیلی هستند (پارکر) و همکاران 2004 و بارون 1999) هوش هیجانی اولین بار در سال 1990 و به عنوان شکلی از هوش اجتماعی مطرح شد که شامل توانایی کنترل احساسات و هیجانات در خود و دیگران، پذیرش دیدگاه سایر افراد و کترل روابط اجتماعی است. هوش هیجانی یکسری از توانایی ها و مهارت های غیرشناختی است که توانایی برد را در مقابله با فشارها و اقتضاهای محیطی افزایش می دهد (بارون 1997)

دیدگاه برخی کارشناسان نشان دهنده این است که بهره هوشي به خوبي نمي‌تواند از عهده توضيح سرنوشت متفاوت افرادي برآيد كه فرصتها و شرايط تحصيلي مشابهي دارند. هوش تحصيلي(IQ) در فراز و نشيب‌هاي زندگي به تنهايي نمي‌تواند آمادگي زيادي در افراد براي مقابلة صحيح ايجاد كند و لزوماً تضمين كننده رفاه، شخصيت اجتماعي و يا احساس شادكامي در زندگي نيست. در واقع تنها 20% موفقيت افراد بهIQ بستگي دارد. و بقيه آن بسته به هوش هيجاني و هوش اجتماعي است.

هوش هيجاني (emotional  intelligence) نوعي Meta ability است كه مشخص مي‌كند چگونه مي‌توانيم از ساير مهارتهاي خود از جمله بهره هوشي به بهترين صورت استفاده كنيم. يكي از امتيازات EQ به IQ بعد اكتسابي بودن آن است كه به راحتي قابل يادگيري، تكامل، بهبود و اصلاح مي‌باشد.

جايگاه EQ در انسان، آميگدال واقع در قسمت بالاي ساقه مغز و نزديك به انتهاي حلقه ليمبيك است. آميگدال به عنوان مخزن خاطرات هيجاني عمل مي‌كند، در واقع هيپوكامپ صرفاً حقايق را به خاطر مي‌سپارد و آميگدال چاشني هيجاني آن حقايق را در خود نگه مي‌دارد.

گلمن (Golman) 5 اصل را براي هوش هيجاني در نظر مي‌گيرد كه عبارتند از: شناسايي هيجانات خود، توانايي مديريت هيجانات در موقعيتهاي سخت، خودانگيزي (motivating) ، توانايي شناسايي هيجانات و احساسات ديگران، كنترل روابط بين فردي.

با ارزيابي EQ مي‌توان ميزان موفقيت‌هاي فرد را در زندگي فردي و اجتماعي پيش‌بيني كرد. براي ارزيابي EQ و پنج بعد در نظر گرفته مي‌شود كه عبارتند از: رستني (پختگي)، دلسوزي، رعايت اصول اخلاقي، اجتماعي بودن، احساس آرامش. يكي از فعال‌ترين پژوهشگران در اين زمينه ear-on است كه پرسشنامه خود سنجي هوش هيجاني را مطرح نموده است. اين پرسشنامه داراي 5 مقياس و 15 خرده مقياس است. پژوهشها ثابت كرده است آموزش مهارتهاي هيجاني و اجتماعي كه تعبيري تقويت هوش هيجاني است نقش بسزايي در موفقيت زندگي و پيشرفت تحصيلي فرد دارد. از نظر باليني به عنوان مثال براي تاثير تقويت EQ در كاهش مشكلات بيمار مي‌توان از رفتارهاي acting out نام برد. در شرايط acting out افراد هيجانات خود را بدون تامل ابراز مي‌دارند و يا به خاطر هيجان ابراز نشده عكس‌العمل افراطي نشان مي‌دهند. بنابراين شناسايي هيجانها و برقرار كردن ارتباط با احساساتشان مي‌تواند در تعديل رفتار آنها موثر واقع گردد.

«پیشینه تحقیق»

پیشینه هوش هيجاني (EQ)


سال‏هاى زيادى بر روان‏شناسى حاكم بود كه مهم‏ترين استعداد افراد را بهره هوشى يا هوشبهر  (IQ) مى‏ناميدند و با همين استعداد، پذيرش و گزينش كارمندان را انجام مى‏دادند كه افراد، يا باهوش هستند يا نيستند و به هر حال، چنين زاده شده‏اند و كار زيادى براى آنها نمى‏توان انجام داد. اين طرز تفكر در جامعه آن زمان - كه گاردنر آن را «دوران تفكّر هوشبهرى» مى‏نامد - نيز نفوذ كرده بود.
كتاب «قالب‏هاى ذهن» (1) اثر مهم گاردنر (2) در سال 1983.م بيانيه‏اى در ردّ ديدگاه هوشبهرى بود. به‏گفته اين كتاب، هوش واحد و يكپارچه‏اى وجود ندارد كه موفقيت در زندگى را تضمين كند، بلكه طيف گسترده‏اى از هوش - كه هفت نوع اصلى داردوجود دارند.

هوش هیجانی (Emotional Intelligence) که به اختصار ( EI )گفته می‌شود و معمولاً معیار ارزیابی آن را «ضریب هوش هیجانی» یا ( (EQ می‌نامند، به توانایی، ظرفیت یا مهارت ادراک، سنجش و مدیریت هیجانات خود و دیگران، دلالت دارد. البته به دلیل تازه بودن نسبی این ایده، تعریف دقیق آن هنوز در بین روان‌شناسان مورد اختلاف است هوش هیجانی یا( EQ )نقطه امیدی را در زندگی ایجاد می کند زیرا بر خلاف( IQ )یا بهره هوشی سنتی که تحت تأثیر عوامل ژنتیک است، تا اندازه زیادی با آموزش سر و کار دارد و اکتسابی است؛ تحقیقات نشان داده است، تنها 4 تا 24 درصد از موفقیت افراد به (IQ) یا بهره هوشی بستگی دارد و یکی از عوامل موثر در موفقیت به هوش هیجان بستگی دارد. 

از نظر تاريخچه، هوش هيجاني در مفهوم هوش اجتماعي ريشه دارد كه اولين‌بار توسط اي.ال ثرندايك درسال 1920 شناخته شد. از آن پس تاكنون روانشناسان ساير مقوله‌هاي هوش را نيز مورد شناسايي قراردادند.
درسال 1970 براي اولين بار، دو روانشناس آمريكايي به نام ‌هاي دكتر پيترسالوي از دانشگاه ييل و دكتر جان ماير از دانشگاه نيوهمپشاير، بحث علمي هوش هيجاني را مطرح كردند. در سال 1975، «هوارد گاردنر» ایده هوش چندگانه را مطرح کرد. او هشت نوع هوش را در دو دسته کلّی هوش میان فردی (interpersonal) و هوش درون فردی (intrapersonal) برشمرد. بسیاری از روان‌شناسان از جمله گاردنر اعتقاد دارند که معیارهای سنتی ارزیابی هوش، مثل آزمون‌های ضریب هوشی   (IQ) قادر به تشریح توانائی‌های شناختی نیستند.  عبارت هوش هیجانی ابتدا در سال 1985 توسط «وین پین» مطرح شد امّا توسط «دانیل گلمن» در سال 1995 محبوبیت یافت. بیشترین پژوهش‌ها در این زمینه توسط «پیتر سالووی» و «جان مایر» در دهه 90 صورت گرفته است. آن‌ها به این نتیجه رسیدند که ظرفیت ادراک و فهم هیجانات، عامل جدیدی را در شخصیت افراد تشکیل می‌دهند. مدل سالووی- مایر، هوش هیجانی را به صورت ظرفیت درک اطلاعات هیجانی و استدلال در هنگام وجود هیجان تعریف می‌کند. آن‌ها توانائی‌های هوش هیجانی را به چهار زمینه زیر تقسیم می‌کنند: 

توانایی درک و تشخیص دقیق هیجانات (یا عواطف) خود و دیگران توانایی استفاده از هیجانات (یا عواطف) برای تسهیل تفکر توانایی درک معانی هیجانات (یا عواطف) توانایی مدیریت و اداره کردن هیجانات (یا عواطف(

پژوهشگران مختلف ابراز داشته‌اند كه هوش هيجاني بر سلامت حافظه و نيروي عقل، ادراك، معنابخشي تجربه‌ها، داوري صحيح، تصميم‌گيري مناسب و رشد رواني-اجتماعي فرد تاثير چشمگير مي‌گذارد و افرادي كه داراي هوش هيجاني بالايي‌اند، قدرت بيشتر براي سازگاري با مسائل جديد روزانه دارند. 
همچنين هوش هيجاني بالا با برون‌گرايي، انعطاف‌پذيري، دلپذير و باتوان بودن، هماهنگ‌كردن احساسات مختلف، شناسايي اين احساسات و تاثير آنها بر مغز و رفتار همبستگي دارد.

در مقابل، هوش هيجاني پايين با رفتارهاي مسئله‌ساز دروني، سطوح پايين همدلي، ناتواني در تنظيم خلق و خو، افسرده‌خويي، اعتياد به الكل و موادمخدر، انحرافات جنسي، دزدي و پرخاشگري همراه است باتوجه به مسائل مختلفي كه درباره هوش هيجاني ارائه شد، مي‌توان گفت كه عوامل متعددي بر روند رشد يا تنزل هوش هيجاني تاثيرگذار است. مدرسه، محيط بيروني و از همه مهمتر، خانواده نقش تعيين‌كننده‌اي در اين زمينه دارند. 

با ارزيابي هوش هيجاني مي‌توان ميزان موفقيت‌هاي فرد را در زندگي فردي و اجتماعي پيش‌بيني كرد. براي ارزيابي، پنج بُعد در نظر گرفته مي‌شود كه عبارتند از: رسش(پختگي)، دلسوزي، رعايت اصول اخلاقي، اجتماعي‌بودن و احساس آرامش.

در بررسي‌ها روشن شده است كه عوامل كاميابي افراد برجسته، ناشي از احساسات مثبتي است كه آنان در خود ايجاد مي‌كنند و برعكس افراد ناموفق، كساني‌اند كه احساسات منفي را در خود پرورش مي‌دهند. 
اين عوامل احساسي مثبت عبارتند از: احساس عزت نفس، دوست‌داشتن و عزيزداشتن خويش، خويشتن‌پذيري، خوش‌مشربي، ماجراجويي، بردباري و... و از جمله احساسات منفي مي‌توان از بدبيني، ترس از شكست، اضطراب، احساس‌ناتواني، احساس حقارت، ترس از تنبيه، احساس عدم امنيت، فرار از پذيرش مسئوليت، احساس گناه و... نام برد.

دكتر «جيم نيومن» در كتاب خود به نام «ترمزهاي خود را رها كنيد»، احساسات منفي را به نوعي ترمز در زندگي و احساسات مثبت را به نوعي گاز در زندگي تشبيه مي‌كند كه سرعت كاميابي را افزايش مي‌دهد. 
از ديرباز، هوش به عنوان يكى از عواملى كه باعث موفّقيت فرد در زندگى مى‏شود، مطرح بوده است؛ ولى مسئله مهم اين است كه بهره هوشى، تعيين كننده موفّقيت فرد در دراز مدّت نيست. به عبارت ديگر، هميشه اين‏طور نيست كه هر كس كه هوش منطقى بالاترى داشته باشد، موفّق‏تر است. در بعضى از موارد، افراد بسيار باهوشى را مى‏بينيم كه در زندگى موفّق نيستند و بالعكس، افرادى با بهره هوشى كم‏ترى را مى‏بينيم كه موفّقيت‏هاى فراوانى را كسب مى‏كنند. براى مثال، همگى داوطلبان كنكورى را ديده‏ايم كه در دوران مدرسه هميشه نمرات عالى داشته‏اند و جزو شاگردان باهوش به حساب مى‏آمده‏اند، ولى در كنكور، شكست خورده‏اند. حتى در مدرسه نيز هنگامى كه تست هوش از افراد به عمل مى‏آيد، ارتباط مستقيم با وضعيت تحصيلى ندارد و اين‏گونه نيست كه هركس بهره هوشى بالاترى داشته باشند لزوماً در تحصيل موفّق است. به علاوه، موفّقيت، ابعاد متفاوتى دارد و لزوماً موفقيت فرد در يك زمينه و يك بعد زندگى، پيشگويى كننده موفّقيت در ديگر ابعاد زندگى نيست.

براي اثبات اين قضيه تحقيقاتي که از دانشجويان فارغ التحصيل دانشگاه هاروارد به عمل آ مده ذکر مي شود هنگامي كه نود و پنج نفر از كساني را كه در دهه ي 1940 دانشجوي دانشگاه هاروارد بوده و اكنون به ميان سالي رسيده بودند مورد بررسي قرار دادند، معلوم شد كه تيزهوش ترين دانشجويان آن سال ها، در مقايسه با دانشجويان متوسط موفق نبودند و به ويژه از لحاظ درآمد، پركاري و ثمربخشي در وضعيت پايين تري قرار داشتند. آنها هم چنين از لحاظ رضايت داشتن از زندگي بهترين افراد نبودند و در ارتباط با دوستان، خانواده و روابط عاطفي و زناشويي شادترين افراد محسوب نمي شدند. 

افراد بى شمارى را مى‏بينيم كه موفّقيت شغلى دارند، ولى در زندگى خانوادگى موفّق نيستند؛ موفقيت تحصيلى دارند، ولى در روابط اجتماعى بسيار ضعيف عمل مى‏كنند؛ ورزشكار موفّقى هستند، ولى در برنامه‏ريزى روزانه خود، دچار مشكل مى‏شوند؛ افراد تحصيلكرده‏اى هستند، ولى مواد مخدّر مصرف مى‏كنند... اگر هوش يك فرد، تضمين كننده موفّقيت او در زندگى است چرا هميشه بدين‏گونه نيست؟ چگونه مى‏شود كه هوش باعث موفّقيت در يك بعد زندگى مى‏شود، ولى در ابعاد ديگر، موجب شكست و يا حتى فاجعه مى‏شود؟ چگونه ممكن است كه فردى باهوش، شكست خورده اين زندگى باشد و چرا افراد موفّق، هميشه با هوش‏ترين افراد جامعه نيستند؟ اگر مصرف مواد مخدّر كارى هوشمندانه نيست، چرا بسيارى از افراد با بهره هوشى بالا، مواد مخدّر مصرف مى‏كنند؟

سؤالات فوق، براى مدت‏ها ذهن روان‏شناسان را به خود مشغول نموده بود و موجب پديد آمدن فريضه‏هاى مختلفى شده بود. اكنون پاسخ به اين سؤالات را تفاوت در «هوش هيجانى» مى‏دانند. ارسطو، هوش هيجانى را «عصبانيت به شخص صحيح، به درجه صحيح، در زمان صحيح، به منظور صحيح و به شيوه صحيح» مى‏دانست.

هوش هيجانى، يك توانايى جدا از «هوش منطقى» به حساب مى‏آيد كه با آن تناقض ندارد؛ ولى وجود هر دوى آنها در يك فرد، باعث موفّقيت او مى‏گردد. كسى كه از هر دو هوش منطقى و هيجانى بالايى برخوردار است، مى‏داند كه چگونه هيجاناتش را كنترل كند و هوش منطقى خود را در راه صحيح به كار گيرد. اما كسى كه از هوش هيجانى پايينى برخوردار باشد، ولو آن‏كه هوش منطقى خوبى داشته باشد، گرفتارى‏هاى زيادى در زندگى خواهد داشت. همه افراد، منطقاً مى‏دانند كه مصرف مواد مخدّر، كار درستى نيست و در دراز مدت، باعث ناتوانى آنها مى‏شود؛ ولى عدم كنترل خود در كسب لذّتى فورى، موجب ناديده گرفتن منطق و فدا كردن سود دراز مدت مى‏شود. منبع هوش هيجاني مفهوم نسبتاً جديدي در روانشناسي است كه مي‌توان آن را در مقابل (يا به تعبير بهتر، در كنار) هوش ذهني تعريف نمود. بسياري از موفقيتها و عدم موفقيتهاي ما در زندگي بيش از آنكه مرهون هوش ذهني ما باشند، متأثر از سطح هوش هيجاني ما هستند.
هوش هيجاني به توانايي درك، ابراز، و كنترل هيجانها و انگيزه‌هاي خود و ديگران اشاره دارد. هوش هيجاني به معني توانايي‌هايي از اين قبيل است كه فرد بتواند انگيزة خود را حفظ نمايد و در مقابل ناملايمات پايداري كند، تكانش‌هاي خود را كنترل نمايد و كاميابي خود را به تعويق بيندازد، حالات روحي خود را كنترل كند و نگذارد پريشاني خاطر قدرت تفكر او را خدشه دار نمايد، و .... 
شواهد فزاينده اي وجود دارد كه نشان مي‌دهد مواضع اخلاقي اساسي در زندگي انسان از قابليت‌هاي هيجاني پايه نشأت مي‌گيرد. براي مثال كساني كه به راحتي دستخوش تكانه‌ها (انگيزه‌هاي آني) مي‌شوند و فاقد حس خويشتن داري هستند، از نظر اخلاقي دچار مشكل‌اند، زيرا توانايي كنترل تكانه، مبناي اراده و شخصيت انسان است. به همين ترتيب، مبناي نوع دوستي و رعايت و احترام واقعي در مورد ديگران، توانايي همدلي است، يعني درك حالات روحي و هيجانهاي ديگران كه نياز مبرم انسان عصر حاضر است. 
امکان پرورش هوش هيجاني عده‌اي معتقدند هوشبهر (بهرة هوش ذهني،(IQ  تغيير ناپذير است (البته برخي نيز معتقدند هوشبهر را خصوصاً در كودكي تا حدي مي‌توان افزايش داد). امّا در بحث هوش هيجاني شواهد بسياري وجود دارد كه نشان مي‌دهد مهارت‌هاي هيجاني همچون كنترل تكانه، قابل يادگيري و افزايش است. به نظر مي‌رسد براي بالا بردن سطح توانايي‌هاي مربوط به هوش هيجاني از قبيل كنترل و مهار تكانه‌ها و تشخيص درست هيجانهاي دروني و موقعيت‌هاي بيروني اجتماعي، همچون ديگر مهارت‌ها، نياز به حضور دو عامل اساسي است: نخست عامل شناختي است يعني دريافت اطلاعات لازم از طريق آموزش و تفكر، و دوم، تمرين به كارگيري مهارت، خصوصاً در شرايط اختياري و ارادي كه از روي ميل و خواست فرد انجام گيرد. تمرين‌هاي كنترل نفس اگر متناسب با ظرفيت و توانايي‌هاي فعلي فرد ارائه شود، و وي به صورت ارادي به انجام مجدّانة آنها ملتزم شود (همچون روزه‌داري اسلامي با شرايط ويژه‌اي كه دارد)، بيشترين تأثير را با خود به ارمغان خواهد آورد.

رابطه هوش هيجاني و موفقيت در زندگي

آيا هوش‌بهر (IQ) بالا پيش بيني كننده تعيين كننده اي بالايي براي موفقيت در زندگي است؟ 
لوئيس ترمن در سال ۱۹۲۱ تحقيقاتي را مبني بر اين عقيده عمومي كه سطح بهره هوشي بالا با عدم سازگاري اجتماعي و فردي، ناتواني يا ضعف جسماني و بي ثباتي مرتبط است، آغاز نمود. ترمن ۱۵۰۰ نفر از كودكان سنين بين ۸ تا ۱۲ ساله كاليفرنيايي را كه هوشبهر (IQ) بالاي ۱۴۰- حداقل سطح بهره هوشي بالا است- را انتخاب كرد. ميزان متوسط هوشبهر(IQ)  كودكان ۱۵۰ بود كه از اين ميان۸۰ كودك داراي هوشبهر (IQ) بالاي ۱۷۰ بودند. هدف ترمن از اين مطالعه زمينه اي دوره اي و مصاحبه اي پي بردن به چگونگي تأثير بهره هوشي بالا بر روي گستره زندگي اين افراد بود.  طی چند سال بعد در سال 1926 ترمن نشان داد که کودکان با بهره هوشی بالا ار نظر اجتماعی و جسمانی خیلی متفاوت ارز همسالان خود بودند . در وافع یافته های او خلاف آن چه تصور می شد را نشان داد . یافته های او نشان داد این کودکان گرتیش به سازگاری بالای اجتماعی داشته آنها قد بلند تر ،قوی تر و سالم تر از کودکان متوسط بودند . کمتر مبتلا به بیماری و تصادفات می شوند . این که این کودکان عملکرد خیلی استثنائی در مدرسه داشتند عجیب به نظر نمی رسید. زماني كه ترمن در سال ۱۹۵۶ درگذشت، مطالعه او به واسطه روانشناسان ديگر و از همه مهمتر به وسيله مليتا اودن و رابرت سيرز و پاولين سيرز ادامه يافت. اين همكاران ردپاي آزمودني هاي ترمن را تا دوران بزرگسالي پي گيري كردند. امروز، بعد از ۷۰ سال از آغاز مطالعه ترمن، روانشناسان به ارزيابي امور شغلي و حرفه اي و فردي آزمودني هاي زنده اصلي ترمن پرداختند. (هالاهان و سيرز ۱۹۹۵).
كودكان تيزهوش ترمن در دنياي واقعي بزرگسالي چگونه مي گذرانند؟ به عنوان يك گروه آنها ميزان اعجاب انگيزي از برتري ها را از خود نشان دادند (ترمن، اودن، ،۱۹۵۹ ۱۹۴۷). در سال ۱۹۵۵وقتي ميزان متوسط درآمد ۵۰۰۰ دلار بود، درآمد اين گروه ۳۳۰۰۰ دلار بود. 

دوسوم آنها از دانشگاه فارغ التحصيل شده و تعداد قابل توجهي از آنها درجات تحصيلي پيشرفته يا تخصصي را طي كرده بودند. در بين آنها افراد خلاق سطح بالايي مانند پيكاسو، انيشتين يا موزارت نبود ولي تعداد زيادي از آنها پزشك، حقوقدان، دانشمند، اساتيد دانشگاه، مديران تجاري و ديگر گروه هاي تخصصي شده بودند. مجموعاً، گروه نابغه ۲۲۰۰ مقاله علمي، ۹۲ كتاب، ۲۳۵ اختراع و ۳۸ كتاب اسکار کارگردانی سینما شده بود با اين وجود، همه آزمودني هاي ترمن موفق نشده بودند. براي يافتن دليل اين موضوع، مليتا اودن همكار ترمن ۱۰۰ نفر از موفق ترين آزمودني ها را با ۱۰۰ نفر از افراد كمتر موفق را به صورت گروه هاي A و C به عنوان نمونه مورد مقايسه قرار داد. علي رغم نمرات هوشي بالا، فقط تعداد كمي از افراد گروه C (افراد كمتر موفق) متخصص شده بودند و هيچ كدام كارهاي استثنايي خوبي انجام نداده بودند. در حالي كه درآمد گروه C كمي بيشتر از متوسط درآمد سرانه ملي بود، درآمد گروه A بيشتر از پنج برابر متوسط درآمد سرانه ملي و سه برابر بيشتر از درآمد گروه C بود. از سوي ديگر وضعيت سلامت افراد گروه C در زندگي شخصي ضعيف تر بود. از نظر الكليسم آنها بالاتر بودند و از نظر طلاق سه برابر گروه A. طلاق بيشتر در گروه C اتفاق افتاده بود.

با توجه به اين كه نمرات IQ گروه هاي A و C به طور اساسي با هم يكسان بودند، چه علتي موجب برتري و تفاوت يك گروه بر گروه ديگر مي شود؟ ترمن در پاسخ مي گويد اين افراد در زمان كودكي خود احتمالاً متفكرتر، دورانديش تر، با استقامت، با اراده و تمايل به برتري بيشتري داشته اند. در بزرگسالي اين افراد در سه ويژگي متفاوت تر از گروه C بودند. آنها بسيار هدف مند، با استقامت و با پشتكار و از اعتماد به نفس بالاتري برخوردار بودند. روي هم رفته، به نظر مي رسد آنها پشتكار و جديت بيشتر و نياز به پيشرفت بالاتري دارند. به عبارت ديگر، به نظر مي رسد عوامل شخصيتي علت ايجاد تفاوت هاي برتري بين گروه A و گروه C مي باشد. 

به طور كلي موفقيت هاي كودكان نابغه ترمن نشان دهنده اين است كه هوشبهر بالا مي تواند به طور خاص علت موفقيت آنها در زندگي باشد. اما هوش به تنهايي كافي نيست. گرچه نمرات IQ پيش بيني كننده پايداري براي موفقيت هاي تحصيلي و مدرسه اي محسوب مي شود ولي نمي تواند تضمين كننده موفقیت های فراسوی مدرسه باشد. در پژوهشي که در استان اصفهان (سازمان برنامه و بودجه اصفهان،1366)انجام شد عوامل زير را در افت شناسايي كرده اند. 

1. عوامل فردي (25-2 درصد)

2. عوامل خانوادگي( 25-20 درصد)

3. عوامل آموزشي (30-15(

4. ساير عوامل (10-5 درصد)

لذا به طور متوسط 70% از عوامل موثر در افت در اختيار دانش آموز نيست. 

در پژوهش ديگرنشان داد كه نگرش معلمان نسبت به خود در موفقيت و عدم موفقيت تحصيلي دانش آموزان تاثير دارد. همچنين در پژوهش ديگر (خير 1367) نگرش معلم نسبت به دانش آموز در موفقيت و عدم موفقيت او موثر دانسته شده است. و اين نتيجه را با نتايج تحقيقات در ديگر كشورها سازگار يافته اند. 

هوش از نظر ترستون (1938)

ترستون اظهار داشت که هوش از شش عامل تشکیل شده است عبارتند از : 

1. عامل عددی : توان انجام عملیات ریاضی با سرعت و بطور صحیح 

2. عامل کلامی : توان انجام آزمون های درک کلامی 

3. عامل فضایی : توان کاربرد ماهرانه اشیا در فضای تخیلی 

4. عامل روانی کلمات : توان تفکر سریع در باره کلمات 

5. عامل استدلال : توان کشف قواعد از طریق تفکر قیاسی و استقرایی 

6. عامل حافظه ی طوطی وار : توان یاد سپاری سریع 

طبق نظر ترستون این شش عامل توانایی های اولیه مغز است . با توجه به نظرات صاحب نظرانی چون گاردنر گلمن و ترستون نمی توان استعداد و هوش کسی را فقط محدود در مهارت انجام عملیات ریاضی دانست که اگر کسی در این مهارت موفقیتی ندارم آد می کم استعداد و کم هوش است و لذا در فراگیری مهارت های دیگر مانند یادگیری زبان دوم دچار مشکل می شود .در اثبات این ادعا نگاهی به دور و اطراف خود بیندازید آیا فقط کسانی که توانسته اند تحصیلات عالی داشته باشند صاحب مهارت های زندگی شده اند و بقیه افراد جامعه از هوش و استعداد تهی و خالی هستند ؟ در صورتیکه چنین نیست هر کسی با توجه به علایق فردی و شخصی توانسته مهارتی را فرا گیرد و در زندگی به کار ببندد . بنابرین این وظیفه مربیان است تا فراگیران را به استعداد و علایق و توانمندی های خودشان آشنا سازند . 

هوش هيجاني يا هوش احساسي گولمن ( 1995(

تعريف هوش هيجاني نيز همانند هوش شناختي شناور است. اين اصطلاح از زمان انتشار كتاب معروف گولمن (Goleman) (1995) به گونه اي گسترده به صورت بخشي از زبان روزمره درآمد و بحث هاي بسياري را برانگيخت. گولمن طي مصاحبه اي با جان انيل (1996) هوش هيجاني را چنين توصيف مي كند:
"هوش هيجاني نوع ديگري از هوش است. اين هوش مشتمل بر شناخت احساسات خويشتن و استفاده از آن براي اتخاذ تصميم هاي مناسب در زندگي است. توانايي اداره مطلوب خلق و خوي و وضع رواني و كنترل تكانش هاست. عاملي است كه به هنگام شكست ناشي از دست نيافتن به هدف، در شخص ايجاد انگيزه و اميد مي كند. هم حسي يعني آگاهي از احساسات افراد پيرامون شماست. مهارت اجتماعي يعني خوب تا كردن با مردم و كنترل هيجان هاي خويش در رابطه با ديگران و توانايي تشويق و هدايت آنان است." 

تعداد انگشت شماری از احساسات اصلی مانند : عصبانیت ، ترس ، لذت ، عشق ، نفرت ، شرم و غیره فرایند شناختی و فکری موثری را موجب شده و کنترل می کند . حتی در نکته دقیق تری گلمن چنین بحث می کند که : ذهن احساسی به مراتب سریع تر از ذهن منطقی است . این ذهن بدون این که توجه داشته باشد چه کار می کند وارد عمل می شود ، سرعتش جلوی افکار تحلیلی و حساب شده ای که نشانه ذهن متفکر است را می گیرد . گلمن احساسات را در بالاترین سطح توانایی های بشری قرار می دهد . 

گولمن در همين مصاحبه ضمن مهم شمردن هوش شناختي و هيجاني مي گويد: هوش بهر (IQ) در بهترين حالت خود تنها عامل 20 درصد از موفقيت هاي زندگي است. 80 درصد موفقيت ها به عوامل ديگر وابسته است و سرنوشت افراد در بسياري از موارد در گرو مهارت هايي است كه هوش هيجاني را تشكيل مي دهد.

هوش غير شناختي، ابعاد شخصي، هيجاني، اجتماعي و حياتي هوش را كه اغلب بيش تر از جنبه هاي شناختي آن در عملكردهاي روزانه موثرند؛ مخاطب قرار مي دهد. هوش هيجاني با توانايي درك خود و ديگران( خودشناسي و ديگر شناسي)، ارتباط با مردم و سازگاري فرد با محيط پيرامون خويش پيوند دارد. به عبارت ديگر، "هوش غير شناختي پيش بيني موفقيت هاي فرد را مسير مي كند و سنجش و اندازه گيري آن به منزله اندازه گيري و سنجش توانايي هاي شخص براي سازگاري با شرايط زندگي و ادامه حيات در جهان است". بار-آن (Bar-on) 1997) پيتر سالوي  (salovey1990) ضمن اختراع اصطلاح سواد هيجاني (Emotional Litesy) به پنج حيطه در اين مورد اشاره مي كند.


1. شناخت حالات هيجاني خويش: يعني، خود آگاهي 

2. اداره كردن هيجان ها: يعني، مديريت هيجان ها به روش مناسب.

3. خود انگيزي: يعني كنترل تكانش ها، تاخير در ارضاي خواسته ها و توان قرار گرفتن در يك وضعيت واني مطلوب.

4. تشخيص دادن وضع هيجاني ديگران، همدلي

5. برقراري رابطه با ديگران

پيشينه مطالعه هوش غير شناختي

پيشينه هوش هيجاني را مي توان در ايده هاي وكسلر به هنگام تبيين جنبه هاي غير شناختي هوش عمومي جست و جو كرد. وكسلر در صفحه 103 گزارش 1943 خود درباره هوش مي نويسد:" كوشيده ام نشان دهم كه علاوه بر عوامل هوشي، عوامل غير هوشي ويژه اي نيز وجود دارد كه مي تواند رفتار هوشمندانه را مشخص كند. نمي توانيم هوش عمومي را مورد سنجش قرار دهيم مگر اين كه آزمون ها و معيارهايي نيز براي سنجش عوامل غير هوشي در برداشته باشد."

وكسلر در صدد آن بود كه جنبه هاي غير شناختي و شناختي هوش عمومي را با هم بسنجد. تلاش او در اين زمينه را مي توان در استفاده وي از كاربرد خرده آزمون هاي تنظيم تصاوير و درك و فهم- كه دو بخش عمده آزمون وي را تشكيل مي دهند- دريافت. در خرده آزمون درك و فهم "سازگاري اجتماعي" و در تنظيم تصاوير شناخت و تميز "موقعيت هاي اجتماعي" مورد بررسي قرار مي گيرد. پژوهش هاي انجام شده توسط سيپس (Sipps) و همكارانش (1987) نيز نشان مي دهد كه بين درك و فهم تصاوير و شاخص هاي هوش اجتماعي پرسش نامه شخصيت كاليفرنيا  (Cpi)، هم بستگي معناداري وجود دارد. (شريفي 1375(
علاوه بر اين موارد، وكسلر در كارهاي خود به تلاش هاي "دال" مبني بر سنجش جهات غير شناختي هوش نيز اشاره كرده است. نتيجه كوشش هاي دال- همان گونه كه پيش از اين نيز عنوان گرديد- در مقياس رشد اجتماعي و اين لند (winlend) منعكس است.

ليپر (Leeper) 1948 نيز بر اين باور بود كه "تفكر هيجاني" بخشي از "تفكر منطقي" است و به اين نوع تفكر- يا به معنايي كلي تر "هوش"- كمك مي كند. روان شناسان ديگري نظير (ميير (Meyer) 1993) و سالووي نيز پژوهش هاي خود را بر جنبه هاي هيجاني هوش متمركز كرده اند.پژوهشگران از طریق سنجش مفاهیمی مانند مهارت ها اجتماعی ، توانمندی ها ی بین فردی ، رشد روان شناختي و آگاهي هاي هيجاني كه همگي مفاهيمي مرتبط با هوش هيجاني هستند، به بررسي ابعاد اين نوع هوش پرداخته اند. دانشوران علوم اجتماعي نيز به كشف روابط بين هوش هيجاني و سبك هاي مختلف مديريت و رهبري و عملكردهاي فردي و تغييرات درون فردي و اجتماعي و انجام ارزش يابي از عملكردهاي فردي و گروه، همت گماشته اند.

شايان ذكر است كه ايده " هوش هيجاني" پس از 50 سال بار ديگر توسط گاردنر (1983)، استاد روان شناسي دانشگاه هاروارد دنبال شد. گاردنر (Gardner) هوش را مشتمل بر ابعاد گوناگون (زباني، موسيقيايي، منطقي، رياضي، جسمي، ميان فردي و درون فردي) مي داند. او وجوه شناختي مختلفي را با عناصري از هوش غير شناختي يا به گفته خودش "شخصي" تركيب كرده است. بعد غير شناختي (شخصي) مورد نظر گاردنر مشتمل بر دو مولفه كلي است كه وي آن ها را با عناوين استعدادهاي درون رواني و مهارت هاي (ميان فردي) معرفي مي كند. به نظر گاردنر، هوش هيجاني متشكل از دو مولفه زير است:
هوش درون فردي: كه به توانايي درك و فهم ديگران اشاره دارد و مي خواهدبداندچه چيزهايي انسان ها را بر مي انگيزند، چگونه فعاليت مي كنند و چگونه مي توان با آن ها همكاري داشت و هوش ميان فردی که به نظر گاردنر فروشندگان، سياست مداران، معلمان، متخصصان باليني و رهبران مذهبي موفق احتمالاً از هوش ميان فردي بالايي برخوردارند.

شايان ذكر است كه ايده " هوش هيجاني" پس از 50 سال بار ديگر توسط گاردنر (1983)، استاد روان شناسي دانشگاه هاروارد دنبال شد. 

هوش هیجانی يا هوش های چندگانه  (Multiple Intelligences)

يكي از اسرار برملا شدن روان شناسي اين است كه نمره هاي درسي، بهره هوشي يا نتايج آزمون استعداد تحصيلي ( SAT ) به رغم ارزش و ابهت شان در ميان عموم نمي توانند قاطعانه پيش بيني كنند كه چه كسي در زندگي موفق خواهد شد. يقينا در مجموع براي گروههاي بزرگ، رابطه اي ميان بهره هوشي و موقعيتهاي زندگي وجود دارد. افراد بسياري با بهره هوشي بسيار پايين در مشاغل پست به كار مشغول مي شوند و كساني كه هوشي بالا دارند مشاغلي با مشاغل خوب بدست مي آورند، اما به هيچ وجه نمي شود گفت كه هميشه چنين است. 

براين قاعده كه تيزهوشي پيش بيني كننده موفقيت است، استثناهاي بسياري وجود دارد. استثناهايي بسيار بيشتر از مواردي كه با اين قاعده انطباق پيدا مي كنند. در بهترين حالت تيزهوشي حداكثر حدود 20 درصد پيش بيني موفقيت در زندگي سهم دارد، درحالي كه 80 درصد باقيمانده ، به نيروهاي ديگر مربوط مي شود. مشاهده گري چنين اظهار مي كند كه: «اكثر اوقات جايگاه نهايي خرد را در جامعه عواملي غير از تيزهوشي تعيين مي كنند. عواملي از طبقه اجتماعي گرفته تا اقبال»

حتي ريچارد هرنشتاين و چارلز موري كه در كتاب خود به نام منحني زنگوله اي اهميت درجه اول براي هوش قائل مي شوند. به اين مطلب اذعان دارند. به اعتقاد آنان شايد بهتر باشد دانش آموز سال اول دبيرستان كه رتبه SAT او در رياضي 500 بوده است ، روياي رياضيدان شدن را از سر برون كند، اما اگر دوست دارد دنبال تجارت برود، وكيل مجلس يا ميليونر شود بهتر است روياي خود را دنبال كند... مجموعه فرصت هاي ديگري كه در زندگي كسب مي كند، پيوند ميان نتايج آزمون و آن فرصت ها را تحت تاثير خود قرار مي دهند. مجموعه اي مهم از اين «خصوصيات ديگر» كه گلمن آن را هوش هيجاني مي نامد، موضوع بحث ما را تشكيل مي دهد. يعني توانايي هايي مانند اين كه فرد بتواند انگيزه خود را حفظ كند و در مقابل ناملايمات پايداري كند; تكانش هاي خود را مهار كند و كاميابي را به تعويق بيندازد، حالت هاي روحي خود را تنظيم كند و نگذارد پريشاني خاطر، قدرت تفكر او را خدشه دار كند; با ديگران همدلي كند و اميدوار باشد. برخلاف تيزهوشي كه سابقه حدود يكصد سال تحقيق برصدها هزار نفر را به همراه دارد، هوش هيجاني مفهوم جديدي است. هنوز هيچ كس دقيقا نمي تواند بگويد كه تفاوت هاي ميان افراد در زندگي تا چه حد از هوش هيجاني ناشي مي شود. اما داده هاي موجود نشان مي دهد كه هوش هيجاني ممكن است به اندازه تيزهوشي و گاهي اوقات بيش از آن قدرت داشته باشد. 

شواهد بسياري ثابت مي كنند افرادي كه مهارت هيجاني دارند، يعني كساني كه احساس هاي خود را به خوبي مي شناسند و هدايت مي كنند و احساس هاي ديگران را نيز درك و به نحو اثربخشي با آن برخورد مي كند. ، در هر حيطه اي از زندگي متمايزند، خواه در روابط عاطفي و صميمانه باشد و خواه در فهم قواعد ناگفته اي كه در خط مشي سازماني به پيشرفت مي انجامد. افرادي كه مهارت هاي عاطفي شان به خوبي رشد يافته، در زندگي خويش نيز خرسند و كارآمدند و عادت هاي فكري را در اختيار دارند كه موجب مي شوند آنها افرادي مولد و كارآمد باشند; افرادي كه نمي توانند بر زندگي عاطفي خود مسلط باشند، درگير كشمكش هاي دروني اي هستند كه، از توانايي شان براي انجام كار متمركز و تفكر روشن مي كاهد. 
نوع متفاوتي از هوش هوارد گاردنر استاد دانشگاه علوم تربيتي دانشگاه هاروارد كسي است كه محدوديت هاي تلقي سنتي از هوش را درك كرده است . كتاب قالب هاي ذهن 5 او در سال 1983 بيانيه اي در رد ديدگاه تيزهوشي بود; به گفته اين كتاب يك نوع واحد و يكپارچه هوش نيست كه موفقيت در زندگي را تضمين مي كند، بلكه طيف گسترده اي از هوش وجود دارد كه هفت نوع اصلي دارد. 
مهمترين وجه اين ديدگاه چندگانه دانستن هوش است: مدل گاردنر از مفهوم بهره هوشي به مثابه عاملي منفرد و تغييرناپذير، بسيار فراتر مي رود. به عقيده او آزمون هايي كه از زمان ورود به مدرسه، ظالمانه بر ما حكومت كرده اند، بر ديدگاه محدودي نسبت به هوش مبتني هستند. ديدگاهي كه از طيف مهارت ها و توانايي هايي كه وراي بهره هوشي براي زندگي مهم اند فاصله دارد. 

 ابعاد هوش از نظر گاردنر عبارتند از: 

1 ، هوش زباني، كلامي 

2 ، هوش منطقي، رياضي 

3 ، هوش فضايي (قدرت تجسم عيني (

4 ، هوش جنبشي، بدني (تعادل اعضا، حركات موزون)

5 ، هوش موسيقيايي (درك و توليد سيستم صوتي)

6 ، هوش بين فردي (مهارت برقراري رابطه با ديگران( 

7 ، هوش درون فردي (بصيرت به خود(

انواع هوش چندگانه کدامند؟ 

هوش ديداري / فضايي اين نوع هوش توانايي درک پديده هاي بصري است. يادگيرنده هاي داراي اين نوع هوش ، گرايش دارند که با تصاوير فکر کنند و براي به دست آوردن اطلاعات نياز دارند يک تصوير ذهني واضح ايجاد کنند. آنها از نگاه کردن به نقشه ها، نمودارها، تصاوير، ويديو و فيلم خوششان مي آيد. مهارت هاي آنها شامل موارد زير است: ساختن پازل، خواندن، نوشتن، درک نمودارها و شکل ها، حس جهت شناسي خوب، طراحي، نقاشي، ساختن استعاره ها و تمثيل هاي تصويري (احتمالا از طريق هنرهاي تجسمي)،دستکاري کردن تصاوير، ساختن، تعمير کردن و طراحي وسايل عملي، تفسير تصاوير ديداري. شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از: دريانورد،مجسمه ساز، هنرمند تجسمي، مخترع، کاشف، معمار، طراح داخلي، مکانيک، مهندس

هوش کلامي/ زباني اين نوع هوش يعني توانايي استفاده از کلمات و زبان. اين يادگيرنده ها مهارت هاي شنيداري تکامل يافته اي دارند و معمولا سخنوران برجسته اي هستند. آنها به جاي تصاوير، با کلمات فکر مي کنند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: گوش دادن، حرف زدن، قصه گويي، توضيح دادن، تدريس، استفاده از طنز، درک قالب و معني کلمه ها، يادآوري اطلاعات، قانع کردن ديگران به پذيرفتن نقطه نظر آنها، تحليل کاربرد زبان شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از: شاعر، روزنامه نگار، نويسنده، معلم، وکيل، سياستمدار، مترجم

هوش منطقي / رياضي هوش منطقي / رياضي يعني توانايي استفاده از استدلال، منطق و اعداد. اين يادگيرنده ها به صورت مفهومي با استفاده از الگوهاي عددي و منطقي فکر مي کنند و از اين طريق بين اطلاعات مختلف رابطه برقرار مي کنند. آنهاا همواره در مورد دنياي اطرافشان کنجکاوند، سوال هاي زيادي مي پرسند و دوست دارند آزمايش کنند. مهارت هاي آنها شامل اين موارد مي شود: مسئله حل کردن، تقسيم بندي و طبقه بندي اطلاعات، کار کردن با مفاهيم انتزاعي براي درک رابطه شان با يکديگر، به کاربرددن زنجيره طولاني از استدلالها براي پيشرفت، انجام آزمايش هاي کنترل شده، سوال وکنجکاوي در پديده هاي طبيعي، انجام محاسبات پيچيده رياضي، کار کردن با شکل هاي هندسي رشته هاي شغلي مورد علاقه آنها عبارتند از : دانشمند، مهندس، برنامه نويس کامپيوتر، پژوهشگر، حسابدار، رياضي دان
هوش بدني/جنبشي اين هوش يعني توانايي کنترل ماهرانه حرکات بدن و استفاده از اشيا. اين يادگيرنده ها خودشان را از طريق حرکت بيان مي کنند. آنها درک خوبي از حس تعادل و هماهنگي دست و چشم دارند (به عنوان مثال در بازي با توپ، يا استفاده از تيرهاي تعادل مهارت دارند)انها از طريق تعامل با فضاي اطرافشان قادر به يادآوري و فرآوري اطلاعات هستند. مهارت هاي آنها شامل اين موارد مي شود: رقص، هماهنگي بدني، ورزش، استفاده از زبان بدن، صنايع دستي، هنرپيشگي، تقليد حرکات، استفاده از دست هايشان براي ساختن يا خلق کردن، ابراز احساسات از طريق بدن شغل هاي مورد علاقه آنها عبارتند از : ورزشکار، معلم تربيت بدني، رقصنده، هنرپيشه، آتش نشان، صنعتگر

هوش موسيقي / ريتميک اين نوع هوش يعني توانايي توليد و درک موسيقي. اين يادگيرنده هاي متمايل به موسيقي با استفاده از صداها، ريتم ها و الگوهاي موسيقي فکر مي کنند. آنها بلافاصله چه با تعريف و چه با انتقاد، به موسيقي عکس العمل نشان مي دهند. خيلي از اين يادگيرنده ها بسيار به صداهاي محيطي (مانند صداي زنگ، صداي جيرجيرک و چکه کردن شيرهاي آب) حساس هستند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: آواز خواندن ، سوت زدن، نواختن آلات موسيقي، تشخيص الگوهاي آهنگين، آهنگ سازي، به ياد آوردن ملودي ها، درک ساختار و ريتم موسيقي شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از : موسيقي دان، خواننده،آهنگساز هوش درون فردي يعني توانايي ارتباط برقرار کردن و فهم ديگران. اين يادگيرنده ها سعي مي کنند چيزها را از نقطه نظر آدم هاي ديگر ببينند تا بفهمند آنها چگونه مي انديشند و احساس مي کنند. آنها معمولا توانايي خارق العاده اي در درک احساسات، مقاصد و انگيزه ها دارند. آنها سازمان دهند ه هاس خيلي خوبي هستند، هرچند بعضي وقت ها به دخالت متوسل مي شوند. آنها معمولا سعي مي کنند که در گروه آرامش را برقرار کنند و همکاري را تشويق کنند. آنها هم از مهارت هاي کلامي (مانند حرف زدن) و هم مهارت هاي غيرکلامي (مانند تماس چشمي، زبان بدن) استفاده مي کنند تا کانال هاي ارتباطي با ديگران برقرار کنند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: ديدن مسائل از نقطه نظر ديگران (نقطه نظر دوگانه)، گوش کردن، همدلي، درک خلق و احساسات ديگران، مشورت، همکاري با گروه، توجه به خلق و خو ، انگيزه ها و نيت هاي مردم، رابطه برقرار کردن چه از طريق کلامي چه غير کلامي، اعتماد سازي، حل و فصل آرام درگيري ها، برقراري روابط مثبت با ديگر مردم شغل هاي مناسب براي آنها عبارتند از : مشاور، فروشنده، سياست مدار، تاجر هوش برون فردي (فرا فردي( اين هوش يعني توانايي درک خود و آگاه بودن از حالت دروني خود. اين يادگيرنده ها سعي مي کنند احساسات دروني، روياها، روابط با ديگران و نقاط ضعف و قوت خود را درک کنند. مهارت هاي آنها شامل موارد زير مي شود: تشخيص نقاط ضعف و قوت خود، درک و بررسي خود، آگاهي از احساسات دروني، تمايلات و روياها،ارزيابي الگوهاي فکري خود، باخود استدلال و فکر کردن ، درک نقش خود در روابط با ديگران مسيرهاي شغلي ممکن براي آنها عبارتند از: پژوهشگر، نظريه پرداز، فيلسوف البته گاردنر اذعان مي دارد كه عدد هفت عددي اختياري براي شمارش گونه هاي مختلف هوش است; براي بيان چندگانه بودن استعدادهاي بشري هيچ عدد جادويي وجود ندارد. 
تفكر گاردنر درباره چندگانگي هوش به تكامل خود ادامه مي دهد. ده سال پس از آن كه وي براي اولين بار نظريه خود را منتشر كرد، اين خلاصه چند جمله اي را درباره استعدادهاي فردي مطرح كرد: 
هوش بين فردي توانايي درك افراد ديگر است: يعني اينكه چه چيز موجب برانگيختن آنان مي شود، چگونه كار مي كنند و چگونه مي توان با آنان كاري مشترك انجام داد. بازارياب هاي موفق، سياستمداران، معلمان، پزشكان و رهبران مذهبي احتمالا در زمره افرادي هستند كه از درجه هاي بالايي از هوش ميان فردي برخوردارند. 

هوش درون فردي... توانايي هاي مشابهي است كه در درون افراد وجود دارد. اين هوش به استعداد تشكيل الگويي دقيق و واقعي از خود فرد و توانايي استفاده از الگو براي استفاده ثمربخش در طول زندگي اشاره دارد»

 ابعاد هوش درون فردي از نظر گاردنر عبارتند از: 

1. بصيرت به احساس هاي خود در همان زماني كه جريان دارند. 

2.مهارت احساس هاي خود (قدرت خود) آرام بخشي در جريان حوادث به منظور تصميم گيري هاي رست 
3.خودانگيخته سازي (ايجاد انگيزش در خود، به تعويق انداختن رضايت فوري، سركوبي هوس ها)

4. بصيرت نسبت به احساس هاي ديگران (درك و توجه به حالت هاي جاري و نيازهاي ديگران، همدلي، نوع دوستي

5. تنظيم روابط با ديگران 

گاردنر اعتقاد دارد كه اين ابعاد هوش درون فردي 80 درصد موفقيت انسان را رقم مي زند.

طبق نظر برخی پژوهشگران عوامل تعیین کننده در پیشرفت تحصیلی عبارتند از: هوش، محیط خانواده، سطح سواد والدین، ارتباط بین الگوها، انگیزش، مفهوم خود و سازش روانی. برخی دیگر با تقسیم بندی این متغیرها به عوامل فردی و عوامل اجتماعی، به ترتیب 70 و 30 درصد واریانس پیشرفت تحصیلی را به هریک از عوامل فوق نسبت می دهند. رابطه هوش هیجانی و شایستگی های اجتماعی و هیجانی دانش آموزان با موفقیت تحصیلی، سن و جنس در پژوهش  های مختلف مورد بررسی قرارگرفته است. برخی محققان معتقدند آنچه در تحقیقات اخیر بیشتر مورد توجه قرار دارد، نفی ارتباط هوش هیجانی و پیشرفت تحصیلی نیست بلکه تاکید بیشتر بر تفاوت هایی نظیر «بازبودن نسبت به تجارب»، «درون گرایی برون گرایی»، «درون گرایی» و «پایداری هیجانی» است که می تواند در ارتباط اهمیت داشته باشد. در همین راستا نایسر و همکاران نیز بیان می دارد که نمرات افراد در تست های هوشی نمی تواند پیش بینی کننده خوبی برای پیشرفت تحصیلی باشد. به علاوه لیف در طی تحقیقی در زمینه هوش هیجانی و پیشرفت تحصیلی به این نتیجه دست یافته است که هوش عمومی تنها 50 درصد پیشرفت تحصیلی را تبیین می کند. مطالعات انجام شده مبین نقش و اهمیت هوش هیجانی در شئون مختلف زندگی افراد اعم از تحصیل و پیشرفت تحصیلی، شغل و محیط اجتماعی و سلامت روانی می باشد.

در بهترین حالت، هوشبهر حدود 20 درصد در پیش بینی موفقیت زندگی نقش دارد. هرنشتاین و موری در کتاب خود به نام منحنی زنگله ای، اهمیت نخست را برای هوش قائل می شوند، به اعتقاد آنان مجموعه ویژگی هایی که فرد در زندگی کسب می کند، پیوند میان نتایج آزمون و پیشرفت ها را تحت الشعاع خود قرار می دهند. گاردند نیز معتقد است یک نوع واحد و عامل یکپارچه ای از هوش نیست که موفقیت در زندگی را تضمین می کند، بلکه طیف گسترده ای از هوش در میان است که در زمینه های تحصیلی و پیشرفت در تحصیل متمایز می گردد.

در نظام آموزشی ما نیز چنین مشکلی وجود دارد که صرفا بر توانایی های تحصیلی تاکید می شود و هوش هیجانی و مجموعه ای از صفاتی که بی اندازه در سرنوشت افراد اهمیت دارند، نادیده انگاشته می گردند و جای تذکر است که توانمندی ها و شایستگی های اجتماعی و هیجانی از عوامل تعیین کننده و تاثیر گذار بر موفقیت تحصیلی محسوب می گردند.

خاستگاه نظری اکثر پژوهش  ها در زمینه هوش هیجانی برگرفته از کارهای سالوی و مایر است؛ به نظر آنها هوش هیجانی، به عنوان یک توانایی ناظر بر ظرفیت ادراک، ابراز، شناخت، کاربرد و کنترل هیجان ها در خود و دیگران است. شواهد بسیاری ثابت می کند، افرادی که مهارت هیجانی دارند، یعنی کسانی که احساساتشان را بخوبی ابراز می کنند، می شناسند و هدایت می نمایند و احساسات دیگران را نیز درک نموده و به طرز اثر بخشی با آن برخورد می کنند. 

وبلاگ پایان نامه های کارشناسی ارشد

 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
پایان نامه مدیریت، پروپوزال مدیریت، پرسشنامه استاندارد مدیریت با روایی و پایایی، تحلیل آماری پایان نامه های مدیریت، طراحی پرسشنامه های لیکرت، طراحی پرسشنامه های محقق ساخته مدیریت، تهیه مقاله مدیریت، بررسی روایی و پایایی پرسشنامه های مدیریت،سایت پایان نامه ها دات کام، مترجمان شریف،ارائه بخش به بخش پایان نامه، مشاوره طراحی فرضیه، مشاوره روش تحقیق، مشاوره انتخاب روش تجزیه و تحلیل پایان نامه، تهیه پیشینه داخلی و خارجی تحقیق پروپوزال و پایان نامه های مدیریت اعم از مدیریت بازرگانی گرایش بازاریابی، مالی، تحول و بین الملل، مدیریت MBA، مدیریت EMBA، مدیریت صنعتی گرایش تولید، تحقیق در عملیات و مالی، مدیریت دولتی گرایش منابع انسانی، مالی، منابع انسانی، تحول و تشکیلات و روشها، مدیریت اجرایی یا ام بی ای گرایش بازاریابی، استراتژیک، استراتژی و تولید، مدیریت شهری، مدیریت تکنولوژی MBA، مدیریت کارآفرینی گرایش گردشگری، فناوری، MBA، مدیریت مالی، مدیریت بیمه گرایش اموال، مسئولیت، اشخاص، مدیریت سیستم و بهره وری، مدیریت بانکداری، مدیریت آموزشی، مدیریت جهانگردی، مهندسی صنایع گرایش مالی، تولید صنعتی، صنایع، اتوماسیون و ... آماده همراهی با دانشجویان عزیز تحصیلات تکمیلی

 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM